خرید بک لینک

من نگویم که مرا.....

غزلی از:ملک الشعرای بهار


من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید


قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا


بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود


بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان


چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس


برده در باغ و یاد منش آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک


فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

غزلی زیبا از: وحشی بافقی

ماچون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم،پریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند


از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود


حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم


نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است


انگار که دیدیم نه دیدیم، ندیدیم


صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن


گر میوه یک باغ نچیدیم، نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل


هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم


وحشی سبب دوری و این قسم سخنها


آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

برچسب: نویسنده: کامیار نظری تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:30

صفحه بندی